خرید بک لینک

درباره سایت

download

امکانات وب

ارساÙx84 Ùx84Ûx8cÙx86Ú© -->-->-->

-->-->-->

-->-->-->
IranSkin go Up
-->-->-->
-->-->-->

.

-->-->-->

-->-->-->
-->-->-->

نام کتاب : اشعار کودکانه

نویسنده : نویسندگان مختلف

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۵۹

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱۶۳   کیلوبایت

توضیحات :  کتاب اشعار کودکانه مجموعه ای  گرد آوری شده از زیباترین اشعار کودکان که توسط بهترین نویسندگان و شعرای معاصر، سروده شده است. بزرگانی نظیر : جعفر ابراهیمی (شاهد) ، عباس یمینی شریف ، افسانه شعبان نژاد ، ناصرکشاورز ، رودابه حمزه ای ، اسدالله شعبانی ، شکوه قاسم نیا ، افشین اعلاء و … که همگی در زمینه ی کارهای فرهنگی کودکان و نوجوانان ، فعالیتی چشمگیر داشته اند .

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:45

نام کتاب : نکاتی برای پیشرفت بیشتر

نویسنده : لی هنگجی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۱۲۶

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۸۸۶   کیلوبایت

توضیحات :  اصول راهنمای علم بشر امروزی، توسعه و تحقیق آن را به این دنیای مادی محدود می کند، به طوری که یک موضوع تا وقتی شناخته نشود مورد مطالعه قرار نخواهد گرفت- آن، چنین مسیری را دنبال می کند. در مورد پدیده هایی که غیر ملموس و غیر قابل رؤیت هستند اما به طور واقعی وجود دارند و نمودِ واقعی آنها در این دنیای مادی ظاهر م یشود، از آنها دوری می شود و به عنوان پدیده های غیرقابل توضیح درنظر گرفته می شوند. افراد سرسخت و لجباز، بدون تأیید شواهد، اصرار می کنند که آنها فقط پدیده های “طبیعی” هستند. افرادی با انگیزه های نهانی با مردود شمردن آنها به عنوان “خرافات یا باورهای کورکورانه” برخلاف وجدان شان رفتار کرده اند. و افرادی که ذهنِ مشتاقِ پرسش و یادگیری ندارند با عذر و بهانه ی اینکه علم هنوز به اندازه ی کافی پیشرفت نکرده است، از این موضوعات منصرف شد هاند. اگر بشر بتواند به خودش و عالم نگاه تاز های بیاندازد و روش تفکر انعطاف ناپذیرش را عوض کند، جهشی به جلو خواهد کرد. فای بودا می تواند به مردم این امکان را بدهد که به طور کامل دنیاهای بی کرانِ بی پایان را درک کنند. در سراسر اعصار فقط یک چیز توانسته است موجودات انسانی، بُعد های مادی گوناگون که وجود دارند، حیات و کل عالم را به طور کامل شرح دهد: فای بودا.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:44

نام کتاب : رمان شفق گرگ و میش

نویسنده : استفانی مه یر

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۵۴

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۹۹۳   کیلوبایت

توضیحات :  شفق یا گرگ و میش یک رمان فانتزی است که توسط استفنی مه یر نوشته شده است. این کتاب به صورت رسمی با جلد سخت در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و نام اولین کتاب این مجموعه شفق میباشد که قهرمان این داستان ایزابلا ماری سوان هفده ساله نام دارد، او از شهر فنیکس در ایالات اریزونابه شهر فرکس در ایالات واشنگتن سفر میکند و زمانی که عاشق خونآشامی به اسم ادوارد کالن میشود، زندگیاش به خطر میافتد. بلا سوان شخصیت اصلی این کتاب که ماجرا از زبان اون روایت میشه، دختری معمولی و نسبتا ساده هست که برای ادامه ی زندگی تصمیم میگیره که از مادرش جدا بشه و به شهر پدرش (فورکس) بره. در مدرسه ی جدید بلا متوجه چند دانش آموز میشه که هیچ ارتباطی بابقیه ندارن و فقط با هم میگردن.یکی از این پنج دانش اموز (ادوارد کالن) در مقابل بلا رفتار عجیبی رو در پیش میگیره و بعد از مدتی که میگذره بلا کم کم احساسی رو نسبت به ادوارد حس میکنه و شب ها خوابش رو میبینه. تا اینکه روزی ادوارد جان بلا رو از یک تصادف وحشتناک نجات میده و این قضیه باعث میشه بیشتر با هم برخورد داشته باشن. رفتار ادوارد و برادر خواهرهایش کمی مشکوک به نظر میرسه،طوری که فقط روزهای بارانی و ابری در مدرسه حظور پیدا میکنن و روزهای آفتابی کسی اونارو نمیبینه.تا اینکه بلا شایعاتی رو از دوستش جیکوب شنید مبنی بر اینکه خانواده ی کالن خانواده ی خون آشامی هستن که در فورکس به خاطر بارانی بودن این منطقه زندگی میکنن. بلا شروع به تحقیق در مورد خون آشامها میکنه و متوجه میشه که تمام خصوصیات خون آشام ها در ادوارد وجود داره و از طرف دیگر عشقش نسبت به ادوارد روز به روز افزایش پیدا میکنه…

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:42

نام کتاب : سقوط اصفهان

نویسنده : ژان کریستف روفن

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۵۲۲

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۵,۹۱۰   کیلوبایت

توضیحات :  سقوط اصفهان به روایت کروسینسکی کتابی است که بر اساس گزارشهایی، از راهبان یسوعی ای که در هنگام سقوط صفویه به دست محمود افغان ساکن اصفهان بود، تهیه شده و در سال ۱۷۲۸ شش سال پس از سرنگونی صفویان منشر کرد. این کتاب که در نخستین دهه های عصر روشنگری منشر شد، تاثیر بسیاری در کسب آگاهی فیلسوفان سیاسی مانند منتسکیو، ولتر، ادوارد گیبون از تحولات ایران داشت و بسیار مورد توجه فیلسوفان سیاسی قرار گرفت. کتاب سقوط اصفهان یک رمان تاریخی می باشد که تاریخ را با تمام زیر و بم هایش بازسازی می کند. نویسنده این کتاب درباره اثر خود می نویسد : خواننده در ضمن مطالعه ی صفحات اول سعی می کند سرنخی بدست آورد،تا وقایع تاریخی و غیر تاریخی را از هم جدا کند.اما کم کم این وسواس را کنار می گذارد، و در امواج حوادث غرق می شود وبا آنها پیش می رود ، ودیگر با واقعی بودن یا تخیلی بودن رویداد ها کاری ندارد.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:39

نام کتاب : تاریخ سیاسی ایران باستان

نویسنده : محمود رضاقلی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۳۰۶

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۲,۵۷۰   کیلوبایت

توضیحات :  این نوشتار کوششی است بر تحلیل رویدادها و سنجش بینشها، کنشها و نهاد های سیاسی در ادوار تاریخی ایران پیش از اسلام. . جدایی تاریخ سیاسی ایران باستان از آنچه باید تاریخ سازی سیاسی نامید، انگیزه این نگارنده در نگارش کتاب حاضر بوده است. تاریخ نگاری با انگیزه های سیاسی سلطه گرانه، که از سده گذشته آغاز شده است، نه تنها مانع شناخت واقع بینانه و سنجش عادلانه فرمانروایان، نهادها و جنبشهای سیاسی در ایران باستان گشته است، که با ارزیابیهای وارونه و بت سازی از برخی شخصیتهای سیاسی ایندوره به بازیابی هویت تاریخی راستین مردم ایران نیز آسیبهای سنگینی وارد ساخته است، و از این راه سدی گشته است در برابر همبستگی ملی و رشد و پیشرفتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این سرزمین. رویکرد علمی به تاریخ ایران باستان تنها راه گریز از تاریخ سازیهای سیاسی و بت سازیهای ویرانگر، و بازیابی هویت راستین تاریخی فرهنگی مردم ایران است. این نوشتار در نخستین گام به بررسی ضرورتهای بازنگری انتقادی تاریخ سیاسی ایران باستان می پردازد. پس از آن دیدگاههای بنیادی و روشهای کاربردی در تاریخ نگاریهای کنونی نقد و بررسی می شوند. بدنبال این دو گفتمان، ادوار گوناگون تاریخ ایران به ترتیب از کهن ترین ادوار شناخته شده تا فروپاشی حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران بازخوانی می گردند. نهاد سیاست در کانون این پژوهش تاریخی است که دوری و نزدیکی آن در دوره های گوناگون با اخلاق، آزادی، حقوق، ارزشهای انسانی و عدالت اجتماعی مورد بررسی و سنجش و ارزیابی قرار گرفته است. دیگر نهادهای اجتماعی در ایران باستان همچون مذهب و اقتصاد و دادگستری و فرهنگ نیز در پیوند با سیاست، و نه جداگانه، بررسی گشته اند. شناخت و سنجش ماهیت و کارکرد نهاد سیاست و سامانه های مرتبط به آن در ایران و خاور میانه باستان پیش نیاز فهم و تحلیل بسیاری از پدیده ها، روندها و تحولات تاریخ ایران پس از اسلام نیز می باشد؛ و امروز نیز راهنمای نقد و ارزیابی اندیشه ها و کنشهای موجود سیاسی، و بازسازی انقلابی جامعه خواهد بود.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:36

نام کتاب : آشنایی با سامانه های ارسال و دریافت پیامک

نویسنده : حسن قنبرلو

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۴۰

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱,۲۴۰   کیلوبایت

توضیحات :  سامانه های پیام کوتاه، نرم افزارهای تحت وب هستند که از طریق آنها میتوان ارسال و دریافت انبوه پیام کوتاه (sms) انجام داد، همچنین پیامک های دریافتی را پردازش کرد و پاسخ متناسب را برای فرستنده ارسال کرد. برای ارسال و دریافت پیامک از طریق این نرم افزارها، هیچ تجهیزات خاصی نیاز نیست و فقط اتصال به اینترنت کافی است.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:34

نام کتاب : هنر آشپزی تالیف رزا منتظمی

نویسنده : فاطمه کردستانی ( رزا منتظمی )

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  -

قالب کتاب : جاوا ( اجرا در تلفن همراه )

حجم فایل :  ۱۴۸   کیلوبایت

توضیحات :  رزا منتظمی نویسنده کتاب مشهور «هنر آشپزی» است. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۳۴۷ با ۶۰۰ دستور غذایی منتشر شد. او خود نقل کرده است که از سال ۱۳۳۷ در تهران کلاس آشپزی و شیرینی پزی داشته است و هزاران نفر در کلاس های او شرکت می کردند. این کتاب در زمان حیات نویسنده آن بیش از پنجاه بار تجدید چاپ شد. چاپ چهل و یکم «هنر آشپزی» در دو جلد منتشر شده و بیش از ۱۷۰۰ غذای ایرانی و فرنگی را شامل می شود. کتاب رزا منتظمی در چند دهه اخیر در منزل بیشتر ایرانی ها نگهداری شود و به از هدایای معمول به زوج های جوان می باشد. این کتاب در سالهای جنگ هشت ساله ایران و عراق و دوران کمبود کاغذ و مشکلات چاپ در ایران، برای جلوگیری از فروش با بصورت بازار سیاه با “دفترچه بسیج اقتصادی” فروخته می شد. در هنگام خرید کتاب این دفترچه ها ممهور به مهری می شد تا نشان دهنده آن باشد که خریدار سهمیه “هنر آشپزی” را دریافت نموده است. فاطمه کردستانی در سن ۸۷ سالگی و در آبان ۱۳۸۸ در گذشت.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:32

نام کتاب : آشنایی با سوخت جامد

نویسنده : نوید توسلی اسدالله بهمنی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۳۴

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱,۱۵۰   کیلوبایت

توضیحات :  سوخت جامد به گونه های مختلف مواد جامد گفته می شود که به عنوان سوخت برای فراوری انرژی و گرما بکار می روند. در بیشتر موارد بوسیله سوختن انرژی و گرمای سوخت های جامد استخراج می شود. سوخت های جامد شامل چوب، ذغال، ذغال سنگ، قرص سوختی هگزامین و گلوله های ساخته شده از چوب، ذرت، گندم، چاودار و غلات می شوند. تکنولوژی موشک سوخت جامد نیز از سوخت های جامد بهره گیری می کند. انسانها بصورت گسترده ای از سوخت های جامد برای ایجاد آتش استفاده کرده اند. ذغال سنگ بعنوان منبع سوختی برای انقلاب صنعتی، از روشن کردن کوره تا راه اندازی موتورهای بخار بکار رفته است. همچنین چوب بطور گسترده ای برای حرکت لوکوموتیوها بکار رفت. هردوی کودهای گیاهی و ذغال سنگ تاکنون نیز برای تولید انرژی الکتریکی بکار می روند.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:30

نام کتاب : ارزیابی و ارزشیابی فرش

نویسنده : محسن حاج سید جوادی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۸۲

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۵۰۹   کیلوبایت

توضیحات :  به کلیه عملیاتی که منجر به قیمت گذاری فرش شود ارزیابی فرش گویند که این عملیات عبارتند از بررسی عواملی چون محل بافت، رنگ بندی، طرح، نوع مواد مصرفی، رجشمار، نوع رنگرزی خامه فرش، عیوب، ابعاد، سلیقه مشتریان قیمت روز بازار، که برای فرشهای کهنه علاوه بر موارد فوق عوامل دیگری چون سلامت فرش از نظر نگهداری، شخص تولیدکننده و طرح که گاه با آرمی در فرش مشخص است و قدمت فرش نیز تأثیر به سزا دارد که در این کتاب به طور کامل و مفصل با انواع فرشها و ارزیابی آنها آشنا میشویم.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:27

نام کتاب : بیوشیمی هورمون ها

نویسنده : دکتر رضا حاجی حسینی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۱۴۹

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱,۹۰۰   کیلوبایت

توضیحات :  هورمون های ترکیباتی هستند که توسط غدد درون ریز ساخته می شوند، و سپس توسط جریان خون به اعضاء یا بافت های خاصی به نام بافت های هدف انتقال می یابند، تا عمل فیزیولوژی خود را به انجام برسانند. منشأ رویانی : سلول های اپی تلیال مبنای رویانی اغلب غدد درون ریز می باشند و به نظر می آید که ستیغ عصبی منشأ جنینی سلول های تعداد زیادی از غدد درون ریز باشد. طبقه بندی هو رمون ها براساس ساختمان شیمیایی آن ها عبارت است از: استروئیدها، پلی پپتیدها و مشتقات آمینواسید و اسیدهای چرب. هورمون ها همان طور که گفته شده توسط غده درون ریز ساخته شده و توسط پروسه ای اگزوسیتوز وارد جریان خون می شود. زمانی که هورمون از نوع پلی پپتیدی باشد، مشکل انتشار آن به فضای خارج سلولی غده و سپس به جریان خون پیش می آید. سوراخ ها یا شبکه های ریز موجود، در حل این مشکل کمک می کنند.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:26

نام کتاب : فرهنگ لغت تخصصی علوم دامی

نویسنده : کامبیز قوطوری

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۴۲۲

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱,۹۱۰   کیلوبایت

توضیحات :  این مجموعه بیش از ۱۰۰۰۰ واژه و اصطلاحات علمی انگلیسی می باشد، که معادل فارسی واژه های علمی در علوم دامی اند. به منظور دسترسی راحتتر به واژه مورد نظر می توانید با استفاده از قسمت جستجو فایل پی دی اف، واژه مورد نظر را به صورت فارسی یا  انگلیسی جستجو کنید.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:25

نام کتاب : آشنایی با سیستم های خبره

نویسنده : مهندس حلمی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۹۴

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۱,۲۸۰   کیلوبایت

توضیحات :  در میان اهل فن و صاحبان اندیشه، استدلال تعاریف و تفاسیر متنوعی دارد. در نگاهی کلی، استفاده از دلیل و برهان برای رسیدن به یک نتیجه از فرضیاتی منطقی با استفاده از روش های معین، تعریفی از استدلال تلقی می شود؛ تعریفی که البته با دیدگاه های فلسفی و گاه ایده آل گرایانه از استدلال تفاوت دارد. با این حال موضوع مهم و اساسی در اینجا بحث در چیستی و چرایی این دیدگاه ها نیست، بلکه در مورد نحوه طراحی سیستم های با قدرت استدلال، با هر تعریفی، برای رسیدن به مجموعه ای از تصمیمات منطقی با استفاده از مفروضات یا به طور دقیق تر دانشی است که در اختیار آن ها قرار می گیرد. سیستم هایی خبره (expert systems) اساسا برای چنین هدفی طراحی می شوند. در حقیقت به واسطه الگوبرداری این سیستم ها از نظام منطق و استدلال انسان و نیز یکسان بودن منابع دانش مورد استفاده آن ها، حاصل کار یک سیستم خبره می تواند تصمیماتی باشد که درحوزه ها و عرصه های مختلف قابل استفاده، مورد اطمینان و تاثیرگذار هستند. بسیاری بر این باورند که سیستم های خبره بیشترین پیشرفت را در هوش مصنوعی به وجود آورده اند.

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 13:22

 

این دیوان حافظ یک دیوان حافظ کامل میباشد وقابلیت گرفتن فال نیزدرآن اضافه شده برای دیدن دیوان حافظ آنلاين و فال حافظ اینجاکلیک کنید

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:58

مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.

 

بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من میدهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه ای زیبا و خانواده فوق العاده ای داشت. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود؛ اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است؛ بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.

هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان جعبه قدیمی را باز یافت؛ در حالیکه اشک می ریخت انجیل را از جعبه خارج کرد و کلید یک ماشین را زیر آن پیدا کرد! در کنار آن، یک فاکتور با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت؛ روی فاکتور تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:22

“رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین، در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد.
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.

 

زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: “ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم. آن زن اصلاً بچه مریضی نداشت که هیچ، اصلاً ازدواج هم نکرده است. او به تو کلک زده است دوست من.”
رابرت با خوشحالی جواب داد: “خدا را شکر، پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست!”

دلی به وسعت دریا

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:20

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود، از افراد حاضر در سمینار پرسید: چه کسی این ۲۰ دلار را می خواهد؟ دست ها همه بالا رفت، او گفت: قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم.

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید: هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد؟ دست ها همچنان بالا بود..

 

او گفت: خب اگر این کار را بکنم، چه می کنید؟

سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد. او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می خواهد؟ دست ها باز هم بالا بود.

سخنران گفت: دوستان من، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم؛ مهم این است که شما هنوز آن را می خواهید. چون ارزش آن کم نشده است، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می ارزد.

خیلی وقت ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می آید، زمین می خوریم، مچاله و کثیف می شویم، احساس می کنیم که بی ارزش شدیم، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد؛ کثیف یا تمیز، مچاله یا تاخورده، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید.

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:19

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح شماست!

 

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد. چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگـلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله هایی رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟! وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:18

دختر کوچکی در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود. زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده و او نوزادی زودرس، ضعیف و شکننده ای بود، طوری که همه شک داشتند او زنده بماند. وقتی ۴ ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد؛ اما او خوش شانس بود..

 

او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: علی رغم مشکلی که در پایت داری، با زندگیت هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرأت و یک روح سرسخت و مقاوم است. بدین ترتیب در ۹ سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و ۴ سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود!

او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود؛ اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟ در ۱۳ سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد!

از آن زمان به بعد ویلما رادولف در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد. در سال ۱۹۶۰ او به بازی های المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا، یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد؛ اما ویلما پیروز شد و در دو ۱۰۰ متر، ۲۰۰ متر و دو امدادی ۴۰۰ متر ۳ مدال المپیک گرفت. او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک ۳ مدال طلا کسب کند.

در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود!

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:16

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می کنی؟

 

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت.

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:15

در شب کوچک من , افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1391 ساعت: 12:09

متن های زیبا و عاشقانه

 

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 

عاشقانه

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

عاشقانه

 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

 

عاشقانه


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

عاشقانه

 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

 

عاشقانه


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

عاشقانه

 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 23:21

جدیدترین جوک و اس ام اس های خنده دار مهر ۹۱

دیگه همین روز است گداها سر چهارراه با دستگاه کارتخوان بیان سراغمون !!

.

.

.

.

تو خونه یه پشه داریم دیگه مقیم شده ، از خودمونه …

امروز که اتاقم رو بعد از چند ماه مرتب کردم دیدمش از در اتاق اومد تو ،

بعد نشناخت ، فک کرد اشتباهی اومده، رفتش بیرون !

.

.

.

.

هیچی بدتر ازین نیست که بری تو مهمونی هلو برداری فک کنی هسته جداست ؛ بعد نباشه و تا وسطای خوردنش آب از زیر آرنجت سرازیر بشه …

.

.

.

.

از دوستم پرسیدم با کدوم Browser با اینترنت داری کار میکنی؟

سافاری؟ اکسپلورر؟ اپرا؟ فایرفاکس؟

میگه با اون که اولش گوگل رو باز میکنه دیگه

اون ستـونِ کجاست

.

.

.

.

بقیه اس ام اس های خنده دار در ادامه مطلب

می دونی یکی از سرگرمی های مردم ایران چیه؟ وقتی از مطب دکتر میان بیرون حساب کنن ببینن این دکتر روزی چقدر درآمد داره!

.

.

.

.

یکی از تفریحات زمان مدرسه من کشوندن بحث بروت و جبلوت . . . سر کلاس عربی بود دقیقأ معلم یک ساعت توضیح میداد ما هم فقط می خندیدیم

.

.

.

.

دوس دارم وقتی دوس داری دوس داشتنو با دوستیمون دوس داشته باشیم.

عاشقانه ترین جمله ای که اگه به طرف مقابلتون بگید هنگ میکنه،اما واسه کم نیاووردن کلی لایک هم میده…

منبع : كلبه شادي نسرين

.

.

.

.

دوستم داش یکی رو میزد،گفتم به خاطره من نزن.

گفت لال بابا،میام چنان میزنم تو رو هم که صدا بز بدی.

از نفوذ و مورد علاقه بودنم در بین دوستام واقعا خوشحال شدم

والاه

.

.

.

.

هه هه…

تازه هفته اول مهر…

کو تا عید و بعد تابستون بیاد.

تازه امتحاناشو بگو.

هدف از این متن دپسرده کردنتون بود.

.

.

.

.

تمام مسلمان های جهان میرن زیارت عتبات برمیگردن از زیارتشون تعریف میکنن ولی ما ایرانیا بعداز برگشتن فقط این جمله رو میگیم: “همه جنساشون چینی بود”

.

.

خنده دارآبان ۹۱

.

.

هروقت دنبال باباتون گشتین پیداش نکردین موبایلشم جواب نمیداد برین خیابون یه سیگار روشن کنین اونوقت خودش صاف میاد جلوتون می ایسته

.

.

.

.

هر چند روز یه بار میرم تو اینترنت اکسپلور یه دوری باهاش میزنم.

دلم میسوزه براش،یه زمان ارج و قربی داشت.

منو یاد دوران طلایی دایال آپ میندازه

هـــی یادش بخیر

.

.

.

.

شوخی سنگینیست ورود متولدین ۷۴ به دانشگاه

.

.

.

.

خنگول میره لامپ مهتابی بگیره داخل مغازه میشه نمیدونسته چی بگه میگه ببخشین اقایه مترلامپ بدین!!!

.

.

.

.

بدون زشتی، زیبایی معنی نداره

بدون نفهمی، فرزانگی معنی نداره

میبینی؟ دنیا به تو احتیاج داره !

.

.

.

.

نمی دونم چرا وقتایی که دستمال همراهم نیست، آبریزش بینی من باید شروع بشه؟؟؟؟

نمیدونم لامصب کجا ی دماغم با این سرعت به تولید انبوه میرسه؟؟!!!!

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 23:18


اس ام اس های جوک جدید  ۹۱

عکس

پیامک خنده دار

دو تا توصیه مهم برای زندگی سالم
۱٫ همیشه حقیقت رو هرچقدر هم که تلخ و خطرناکه با قدرت بگید
۲٫ بلافاصله پس از گفتن فرار کنین !
.
.
.
هیچوقت همسرتون رو به خاطر عیب هایی که داره سرزنش نکنید
چون اون بنده خدا
به خاطر همین عیب ها بوده که نتونسته از شما بهتر پیدا کنه !
.
.
.
یه سوال دارم
چرا وقتی شلوار سفید میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سیاهه !؟
ولی وقتی شلوار مشکی میپوشی ، خاکی که میشه رنگش سفیده !؟
.
.
.
جوک و اس ام اس جدید
آیا از بستن بند کفشتون خسته شدید؟
نگران نباشید
کافیه بند کفشتون رو با هدفونتون عوض کنید
وقتی حواستون به هدفون نیست خودش گره میخوره !
.
.
.
عزیزم
خیلی وقته می خوام یه موضوعی رو بهت بگم
اما روم نمی شه…
من…
من عاشقت شده ام
با من ازدواج می کنی ؟
به نظرت این متن رو واسه اونی که دوستش دارم بفرستم خوبه؟
گفتم تو دختری، اخلاق دخترا رو بهتر می شناسی!
.
.
.
شوهر چیست !؟
شخصی است که آشغالارو می ذاره دم در
و چنان قیافه ای می گیره انگار همه خونه رو تمیز کرده !
.
.
.
جوک جدید
پسر : کجا میری ؟
دختر : میرم خودکشی کنم
پسر : پس چرا اینقد آرایش کردی ؟
دختر : آخه فردا عکسم تو روزنامه ها چاپ میشه !
.
.
.
دیگه به من زنگ نزن
حالا شناختمت
من نمیتونم دیگه با تو باشم
ازت بدم میاد
بی لیاقت
خداحافظ
“این آخرین جمله ای بود که همسایمون به شوهرش گفت”
میخاستم تو ام در جریان باشی عزیزم !
.
.
.
اگه قرار باشه بین عشقت و ۱ میلیون دلار یکی رو انتخاب کنی
اولین چیزی که با اون پول می خری چیه !؟
.
.
.
سلام خوبی ؟
همین الان یه حس بدی بهم دست داد
ولی من بهش دست ندادم
اینقدر ضایع شد !
.
.
.
همیشه با کسی رفاقت کن و دوست باش
که وقتی دعوات شد زورت بهش برسه و بتونی بزنیش !
.
.
.
مرا اینگونه باور کن :
کمی خسته کمی تنها
کمی از یاد رفته ٬کمی مغرور
کمی بی کَس ٬ کمی گستاخ
کمی سر خوش
کمی….. کمی باور کردنم سخته !!؟؟
.
.
.
یه مرغ دارم پنج کیلو ، روزی ۲ تا تخم میذاره
(معاوضه با زمین یا ویلا ! )
.
.
.
۱ قانون تنبلی هست که میگه :
اگه یه چیزی افتاد پشت تختت ، برای همیشه اونجا میمونه !
.
.
.
همه شب فکرم این است و همه شب سخنم !
گر روم دیر به منزل ، چه بگویم به زنم !
.
.
.
یه سوال دارم
هنوز هم نمیدونم
هر روز که میگذره
از عمرم کم میشه یا به عمرم اضافه میشه !؟
میشه راهنماییم کنی !؟
.
.
.
در جواب به کسانی که وقتی دستتو می کنی تو دماغت
میگن : “داری شماره ی فلانی رو می گیری ؟”
باید سریع دستتو دربیاری و بگی “بیا با تو کار داره” !
.

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 23:16

داستان جذاب حقيقتی پنهان
اولين نيستيم...!! اما بهترينيم ...!

داستان هاي كوتاه بهار-بيست  www.dastan.bahar-20.com


در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی
....
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
....
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه ... این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 13:46

داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس

داستان عاشقانه

بهاربیست

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند
پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید
برای خواندن این داستان لطفا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید

اولین نیستیم .... اما بهترینیم ....!!
بهاربیست

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم ( همینطور گیج و ویج توی خیابان راه میرفت ، اصلا نفهمید چه وقت از وسط خیابان انقلاب گذشت ، چند بار نزدیک بود اتومبیل ها بهش برخورد کنند ، به یک خیابان خلوت رسید و به دیوار سیمانی کثیفش تکیه داد ، حالش خیلی بد بود ، دنیا دور سرش میچرخید ، مجبور شد بنشینه روی زمین ، تازه نشسته بود که بغضش ترکید و شروع به گریه کردن کرده بود ، هرچه کرد دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد، در همین هنگام تلفنش زنگ زد )

این محمد رضا هم دست بردار نیست ، میخوای بری برو دیگه کسی کاری باهات نداره، حنما شبنم بهش زنگ زده گفته ، فقط اون میدونه حال من الان چطوریه ، بله محمد جان ، چیکار داری ؟ (( میخوام ببینمت کجایی )) نمیدونم ، ( سعی داشت گریه و ناراحتی رو پنهان کنه ) (( بگو کجایی )) میام سر همون چهار راه انقلاب که توی ایستگاه نشسته بودیم ، قدم برداشتن برام خیلی سخته ، حالا چطوری برم ، میرم ، شبنم هم ازم خواست ، ولی انگار از دست دادن همه چیز و همه کس الان دیگه برام فرقی نمیکنه ، سر چهارراه دیدمش ، براش دست تکون دادم ، اومد این طرف خیابان ، (( بریم خونه )) با خنده گفتم من خودم میرم بابا چیزیم نیست که ، دلم نمیخواست از عمق دلم با خبر باشه ، ( با اصرار سوار تاکسی شدیم ، از این تاکسی های ون بزرگ سبز ، عقب عقب سمت چپ نشستم و محمد کنارم ، نمیدونم چرا دلم نمیخواست دوست شبنم رو دیگه ببینم ، چون واقعا دیگه توان حرف زدن نداشتم ، میدونستم اگر ببینمش دوباره باید حرف بزنم ، احتمالا با این ضربان قلب و افتادن فشار بیهوش میشدم و شاید هم میمردم ، چهار راه اول چراغ قرمز بود و چند دقیقه ای منتظر شدیم ، توی چهار راه بعد دوباره دیدمش ، شبنم منتظر تاکسی بود که سوار بشه ، تاکسی که ما در اون بودیم جا نداشت، اشک توی چشمام جمع شد ) خدا کنه من رو اینطوری نبینه وگرنه امروز دیگه تنهام نمیذاره و این موضوع به بعد موکول میشه ، خدارو شکر مثل اینکه ندید ، ( بعد از چند دقیقه که گذشت به محمدرضا رو کرد و گفت ) من که حالم خوبه میخوای من تا خونه تورو برسونم ، ( با سردی جواب داد و هیچکدوم دیگه حرفی نزدند تا میدان فردوسی ، ناگهان محمد رضا گفت ) ((اینجا پیاده بشیم من توی این موبایل فروشی کار دارم )) تا خواستم جواب بدم دیدم شبنم از همون مغازه بیرون اومد ، دلم میخواست محمدرضا رو بزنم ، خیلی خودم رو کنترل کردم و هیچی نگفتم ، هم  خوشحال بودم که یک بار دیگه دیدمش ، هم ناراحت از اینکه دوست من درک نمیکنه که باید فعلا ما دو نفر از هم جدا بشیم ، چراغ قرمز بود و خوشبختانه میتونستم کمی دیگه نگاهش کنم ، اون هم حال خوبی نداره ، دیدم تلفنش رو برداشت و گذاشت روی گوشش ، حتما داره به دوستش زنگ میزنه ، خدا کنه دوستش زود برسه که شبنم زیاد اینجا منتظر نشه ، اون هم از انتظار مثل من تنفر داره ، مخصوصا توی این شلوغی ، ( از میدان که گذشتیم در طرف دیگه محمدرضا اصرار داشت که از تاکسی پیاده بشیم ، هرچی بهش اصرار کردم قبول نکرد و پیاده شد ، منم سر جای خودم نشستم ، توی اون لحظه که داشت کرایه من و خودش رو حساب میکرد فکر های بدی از ذهنم درباره محمد گذشت ، همینطور که نگاهش میکردم گفتم ) چقدر این دوستم احمقانه داره فکر میکنه ، فکر میکنه کارش درسته و میخواد به من لطف کنه ولی حالیش نیست که این جدایی خیلی برای زندگی دو نفر ارزشمنده ،) ناگهان درب کشویی ماشین رو با تمام وجود بست و ماشین تکان عجیبی خورد ، همه مسافر های ماشین برگشتند و با نگاهی توهین آمیز محمدرضا رو تعقیب کردند ، تاکسی حرکت کرد ، تصمیم گرفتم دیگه موبایلم رو هم خاموش کنم ، دلم نمیخواست دیگه با محمد هم حرف بزنم ، دوباره اشک از چشمانم ریخت ، داشتم تلفنم رو خاموش میکردم که زنگ زد ، خودش بود ، شبنم، نمیتونم باهاش حرف بزنم ، خوب منو میشناسه ، اگر حتی یک کلمه حرف بزنم امشب من رو تنها نمیگذاره ، دکمه قرمز رو زدم و تلفن رو خاموش کردم ، از تاکسی که پیاده شدم بین فکر های پراکنده و شلوغ گفتم نکنه شبنم کاری داشته ، نکنه دوستش نیومده باشه ، نکنه حالش بد شده باشه ، تلفنم رو روشن کردم به این امید که اگر زنگ زد فورا جواب بدم ، سعی میکنم مانع ناراحتیم بشم و محکم حرف بزنم ، تلفن زنگ زد ، محمدرضا بود ، اصلا دلم نمیخواست دیگه جواب بدم ، ولی زشت بود ، بعد از ده سال که با هم بودیم درست نبود جواب ندم ، گوشی رو برداشتم ، باز هم میخواست بدون من کجام ، دیگه بهش نگفتم ، جواب سر بالا دادم و بدون اینکه گوشی رو قطع کنم از روی گوشم برداشتم و توی جیبم گذاشتم ، چند دقیقه که گذشت تلفن قطع شده بود ، فهمیدم از امروز احتمالا دیگه دوستی بنام محمدرضا نخواهم داشت ، اما توی اون شرایط اصلا برام مهم نبود حتی دوستی که ده سال باهام بوده از دست بدم ، آدم وقتی چیزی با ارزش رو هرچند برای یک ماه از دست میده دیگه براش فرقی نمیکنه خونه و زندگی و همه چیزش هم از دست بره ، گویی در یک برهه زمانی عادت میکنه به از دست دادن و بدبختی، به هر حال محمدرضا هم تموم شد، میدونم دیگه بهم زنگ نمیزنه ، منم با غروری که دارم دیگه هیچوقت این کار رو نمیکنم ، پیاده از میدان امام حسین تا چهار راه شهدا رفتم ، نفهمیدم چطوری گذشت ، ولی چشمانم همش به دنبال اون میگشت ، که شاید بار دیگه ببینمش ، توی اتوبوس و تاکسی و خیابان و شلوغی ، هرکجا که جنبنده ای تکان میخورد نگاه میکردم ، با چشمانی قرمز و افکاری پریشان ، اما نبود ، به چهار راه که رسیدم تصمیم گرفتم به پارک شکوفه برم ، توی اون پارک ساعت های زیادی گذرانده بودیم ، ولی نه ، اونجا نمیتونم پیداش کنم ، چون اونجا پر از پسر های بیکار بود ، اونجا نمیره ، منم که حوصله خونه رفتن ندارم ، تصمیم گرفتم پیاده تا پارک سهند برم ، ساعت رو نگاه کردم ، از شش بعد از ظهر گذشته بود و آفتاب هم در حال غروب ، برگشتم به چهارراه شهدا و با اتوبوس به خانه رفتم ، در خانه سعی کردم خودم رو با کامپیوتر سرگرم کنم ، ولی حتی درون مانیتور هم چهره اش را میدیدم ، از هر جای این خانه خاطره دارم ، روی مبل و صندلی دنبالش میگردم ، ولی نیست ، هوا تقریبا تاریک شده بود ، شام رو در کنار خانواده با بی میلی خوردم و به همه شب بخیر گفتم ، همین موقع بود که دوباره بغض کردم ، به محض اینکه روی تختم دراز کشیدم شروع به اشک ریختن کردم ... _ خدایا چیکار کنم ، من توان این دوری رو ندارم ، فقط تو میدونی دلیل این کار من رو ، الان داره چیکار میکنه ، من روم نمیشه بهش مسیج بزنم ، چون خودم اینکار رو کردم ، خدایا حالم اصلا خوب نیست دارم دق میکنم ، امیدوارم اون یک مسیج بهم بزنه و در جواب بهش بگم قربونش میرم و میمیرم براش ، بدونه که برای من خیلی سخته و دارم از غصه میمیرم ، بدونه که دلم نمیخواد اینجوری باشیم ولی مجبورم ، ( نمیدونست چطور باید جلوی اشک ریختنشو بگیره ، هر چند دقیقه یک بار به موبایلش نگاه میکرد و بعد سرش رو درون بالش فرو میبرد و هق هق گریه میکرد ، نمیخواست صدای گریه کردنش رو کسی بشنوه و جلب توجه کنه ، چند ساعتی اشک ریخت و وقتی مطمئن شد همه خوابیدن از تخت بیرون اومد و جلوی پنجره ای که رو به خیابان بود ایستاد و به آسمان نگاه کرد ، با خدا اینچونین سخن میگفت ) خدایا کار من درست بود مگه نه ؟  خدایا میدونی که من دوستش دارم و جز اون هیچکس توی زندگیم نیست ، خدایا کمکش کن ، من کمک نمیخوام ، هر اتقاقی برام بیفته مهم نیست ، دلم میخواد خوشبخت بشه ، خدایا کاری کن که درسش و خوب بخونه ، عروسی کنه ، شوهر خوب قسمتش کن ، بچه های خوب ، خدایا کاری کن که توی زندگیش چیزی کم نداشته باشه ، خدا جون حاضرم جون منو بگیری ولی اون بتونه این دوری رو تحمل کنه ، اصلا خودم رو میکشم ، آره ، اگر بدونه من مردم شاید راحت تر دوریمو قبول کنه ، ولی نه ، اینطوری نه ، اگر بفهمه خودم رو کشتم حتما خودش رو میکشه ، نمیخوام اینطوری بشه ، من خوشبختیشو میخوام ، خدایا کمکش کن ، یه زندگی خوب بهش بده ( ساعت تقریبا از دو گذشته بود که به تخت خواب بازگشت ، آدمها متفاوت هستند ، خیلی از آدم ها در اوج ناراحتی آهنگ گوش میدن ، بعضی از آدم ها میخوابن ، بعضی به آسمان نگاه میکنند ، بعضی کتاب میخوانند ، بعضی میوه میخورند ، ولی امیر علی قصه ما در اوج ناراحتی دوست داشت بنویسه ، نه با قلم و کاغذ بلکه با کیبورد و کامپیوتر ، ولی امیرعلی در اون ساعت شب نمیتونست صدای شیرین کیبورد رو در بیاره ، چون باعث بیدار شدن خانواده میشد ، پس کمی با گوشی همراه نوشت ، اولش خواست برای شبنم مسیج بفرسته ، ولی وقتی صفحه مسیج باز شد و آماده نوشتن شد ، فقط قطرات اشک بود که از چشمانش جاری شد ، پس صفحه مسیج رو بست و صفحه نت یا نوشته را باز کرد ، و شروع به نوشتن کرد )

خوب بهتره از اول بنویسم ، راستی اولش چطوری شروع شد ، چطوری شروع کنم ، نوشتنم بد نیست وقتی شروع کنم کلمه ها و جمله ها خودشون سر جایی که باید ، قرار میگیرند ،

اولش همه چیز از یک وبلاگ شروع شد ، من تازه وبلاگ نویس شده بودم ، یک سال بود که وبلاگ داشتم و دختر خانمی به طور کاملا اتفاقی از موتور جستجوی گوگل وارد وبلاگ عاشقانه من شد ، نوشته های من اکثرش مال من نبودن و از جاهای مختلف کپی کرده بودم ، کنجکاوی دختر خانم باعث شد که آی دی من رو در یاهو مسنجر اد کنه که بعدا باهام حرف بزنه ، منم بعد از یک سال کاملا برام عادی بود ، چون بیش از چهارصد نفر این کار رو کرده بودند و با بیشتر اون نفرات حداقل یک بار حرف زده بودم، بعد از چند بار که برام پیغام گذاشته بود باهم حرف زدیم ، از همون جمله های اول احساس کردم با همه فرق داره ، جمله ها و کلماتش به دلم مینشست ، پس اولش همه چیز با یک احساس شروع شد ، احساس متفاوت بودن ، بعد از روز اول چند بار دیگه باهم چت کردیم ، به صحبت ها و حرفاش علاقه مند شدم و باهم قرار میگذاشتیم که سر ساعتی هردو یاهومسنجر رو باز کنیم ، اکثر اوغات ساعت پنج بعد از ظهر قرار میگذاشتیم ، احساس کردم دوست دارم باهاش حرف بزنم ، ولی یک روز دیر کرد، وقتی اومد سلام کرد ، با ناراحتی جوابش رو دادم و خیلی زود دلیلش رو فهمید و معذرت خواهی کرد ، برای اینکه دیگه این موضوع تکرار نشه ازش شماره خواستم ، نه برای گفت گو ، بلکه چون بتونم بیشتر و راحت تر باهاش قرار بگذارم ، ولی بهم نداد ، توی دلم کلی بهش ناسزا گفتم ، دختره بیشعور اصلا نمیفهمه کوچیکتر هستش و من غرور دارم ، فکر نکرده میگه نمیدم ، اصلا دیگه هیچوقت ازش شماره نمیخوام ، ولی بعد از چند وقت بدون اینکه فکر کنم باز ازش شماره خواستم ، اینبار برای گفت و گو ، اصرار داشتم که با هم حرف بزنیم ، قبل از کنکور بود و من از ساعت ده صبح تا یک معلم خصوصی داشتم ، قرار بود ساعت یک و نیم بهش زنگ بزنم که شبنم ساعت یازده زنگ زد ، خودش و معرفی کرد ، چه صدای دلنشینی داشت ، وقتی فهمید کلاس خصوصی دارم تلفن و قطع کرد، استادم که متوجه حال من شد زیاد درس نداد و کلاس به گفت و گو گذشت ، ساعت یک و نیم باهاش تماس گرفتم ، روز های اول نه علاقه ای بود و نه دوست داشتن زیاد ، فقط نیاز به جنس مکمل باعث میشد که باهم حرف بزنیم و جز حرف زدن و شنیدن صداش چیزی نمیخواستم ، مدت زیادی به همین شکل گذشت و قرار گذاشتیم همو ببینیم ( اون شب تا همینجا تونست بنویسه و مجددا اشک ریخت و گریه امانش نداد ، همینطور درحال اشک ریختن به خواب رفت ، صبح که از خواب بیدار شد ناخواسته تلفنش رو به قصد صبح بخیر گفتن به شبنم برداشت و شروع به تایپ کرد ، وقتی اومد مسیج رو بفرسته متوجه تغییر اسم در دفترچه تلفن شد و تازه اوضاع جدید جایگزین قبل شد ، پس مسیج نوشته شده رو حذف کرد و به آشپز خانه رفت و صبحانه خورد و بعد روی صندلی کامپیوتر نشست و تصمیم گرفت همه چیز رو دوباره بنویسه ، نوشتن بهش آرامش میداد ، احساس میکرد سرنوشت خودش مثل یک کتاب و یا داستان نوشته میشه ، فکر میکرد اگر همیشه عقب تر رو بنویسه فقط خاطره است ولی اگر آینده رو بنویسه حتما اتفاق می افته ، بعد از یک سال که نوشتن رو کنار گذاشته بود و شبنم اونقدر تنهایی اش رو پر کرده بود و براش خوب بود که هیچ نیازی رو در اطرافش حس نمیکرد ، نیاز به کار کردن ، نیاز به درس خوندن ، شبنم برای اون اونقدر بزرگ بود که امیرعلی هیچ چیزی دیگه از دنیا نمیخواست ، شاید همین موضوع باعث شد که این دو نفر موقتا از هم جدا شدند ، اولین کلمه ها و جمله ها را تایپ میکرد که تصمیم گرفت قصه واقعی خودش رو با اسم های شخصیت های عروسکی مثل شبنم و امیرعلی که برای هردو آنها آشنا بود بنویسد ، تصمیم گرفت داستان خود را در جاهایی بنویسد که ممکن بود شبنم قصه آن را بخواند و به حال روز امیرعلی پی ببرد ، ولی امیرعلی هیچوقت ، یا هنوز از حال شبنم با خبر نبود و مجبور بود تا آخر ماه صبر کند و آخر اردیبهشت ماه منتظر مسیجی از طرف اون باشه )

مکانی که برای دیدار اول انتخاب کردم پارک هنرمندان در نزدیکی مترو طالقانی بود، پارک خلوت و دلنشینی است ، ولی شبنم به اشتباه تصور کرده که منظور من پارک طالقانی نزدیک مترو میرداماد بوده ، خودم رو به بدترین شکل ظاهری در آوردم و خودم رو راس ساعت سه به پارک هنرمندان رساندم و شبنم در پارک طالقانی منتظر بود که همدیگه یکدیگر رو ببینیم ، وقتی تلفنی متوجه این موضوع شدیم خیلی خندیدیم ، من با مترو  بعد از پانزده دقیقه به پارک مورد نظر رسیدم ، وقتی برای اولین بار دیدمش زیاد ازش خوشم نیومد ، ولی دنبال خوش اومدن و این چیزا نبودم ، فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و کنارش باشم ، روز اول صحبت از ایران کشورهای مختلف شد ، صحبت از زندگی و چیزهای دیگه ، ماه رمضان بود ، تقریبا نزدیک اذان هم شده بودیم ، هوا هم در اون پارک سرسبز سرد شده بود ، از هم خداحافظی کردیم و من به خانه اومدم ،

بار ها و بارها همدیگر رو دیدیم و هربار بیشتر از باهم بودن لذت میبردم و از شنیدن حرفها و جمله هاش احساس رضایت میکردم ، هر روز و ساعت لحظه شماری میکردم که ببینمش ، یک سال گذشت و ما کاملا به هم دلبستگی پیدا کرده بودیم ، توی جمله ها و حرف هامون بوی ازدواج و باهم بودن پیچیده بود ، ناخواسته داشتم به این موضوع نزدیک میشدم ، هرشب وقتی خوب فکر میکردم میدیدم فعلا با وجود شبنم من نیاز به هیچ چیزی ندارم و اگر همینطور بگذره هیچوقت نمیتونم باهاش ازدواج کنم ، اصلا نه با این نه با کسی دیگه ، باید از هم جدا بشیم ، وگرنه هم زندگی من خراب میشه و هم زندگی این دختر معصوم ، هر روز تصمیم داشتم بهش بگم ، تا اینکه روزی به بهش گفتم که هیچوقت به هم نمیرسیم ، ولی وقتی گریه هاش رو میدیدم دنیا رو سرم خراب میشد ، اصلا نمیتونستم ببینم باعث رنجشش شدم ، چندین بار این موضوع تکرار شد و هربار بدتر از بار قبل، تا اینکه روز آخر فرا رسید ، سعی کردم اون روز براش همه کار کنم ، یک روز کامل براش فراهم کردم ، با وجود غم و غصه ای که توی دلم بود سعی کردم هیچی نفهمه ، بعد از اینکه به ساعت خداحافظی نزدیک میشدیم ازش خواستم برای همیشه ازم جدا بشه ، کاملا جدی بودم ، وقتی احساس میکردم چشمانم درحال خیس شدنه لبخندی مرموز روی لبهایم مینشاندم که نظرش به چشمان غم آلودم جلب نشه ، هرچی خواست ازم بپرسه دلیل کارم چیه بهانه آوردم ، نمیتونستم بهش بگم تو زیادی خوبی ، من با وجود تو به هیچ جا نمیرسم ، من با وجود تو به هیچ کس و هیچ چیز نیازی ندارم ، پس به هرچه که به ذهنم میرسید و در کتاب های مختلف خوانده بودم چنگ زدم ، گفتم وقتی دو نفر نمیتوانند با هم زندگی کنند باید از هم جدا بشن ، من هیچی ندارم و در آینده نمیتونم زندگی مشترکی رو اداره کنم ، هرچه میگفت خوب کار میکنی قبول نکردم ، گفتم اصلا من تورو برای همسر انتخاب نمیکنم ، یا اصلا کلا ازدواج نمیکنم ، مثال های گوناگونی زدم مثل ژله و آدامس، گفتم وقتی دو تا آدمس جویده شده رو بهم بچسبانیم بعد از چند دقیقه به سختی جدا میشه ولی اگر دیر بجنبیم خشک میشه و هیچوقت جدا نمیشه ، باید تا دیر نشده از هم جدا بشیم و به این جدایی عادت کنیم ، توی دلم خدا خدا میکردم که بهم نگه اگر همون دو تا آدامس تا دیر نشده با هم خوب مخلوط بشن یک رنگ میشن و دیگه برای همیشه جدا نشدنی هستند ، هر چند دقیقه یک بار قلبم درد میگرفت و از شدت درد دستم رو روی اون میفشردم ، میدونستم بعد از این درد سر درد و سرگیجه شاید هم بیهوشی و خوابالودگی همراهش هست ، سعی داشتم محکم باشم که اینبار بتونم این رابطه شیرین رو برای مدتی از هم پاره کنم ، چون واقعا ما دو نفر برای زندگی مشترک ساخته نشده بودیم ، میدونستم نمیتونیم زیاد باهم بمونیم و از هم خسته میشیم ، بارها بهم ثابت شد که وقتی زیاد همدیگر رو میبینیم خواسته هامون زیاد میشه و وقتی به خواسته هامون نمیرسیدیم با دلخوری از هم دور میشدیم تا وقتی که دوباره خواسته هامون کم بشه و دلمون برای هم تنگ بشه، دلیل های زیادی داشتم که هیچوقت حاضر به گفتن و حتی نوشتنش نیستم، ولی مطمئن بودم فقط میتونیم دوستان خوبی بمونیم ، شاید هم اشتباه باشه ولی حداقل فعلا درسته ، هرچه کردم شبنم قبول نمیکرد که از هم جدا بشیم ، من خودم هم نمیخواستم و میدونستم بعد از جدایی چه بلایی سرم میاد ولی رابطه ما دو نفر خیلی صمیمی شده بود ، طوری که اگر یک روز از هم بیخبر میموندیم چنان به هم میپیچیدیم که گویی گم کرده ای بزرگ داریم و به دنبالش میگردیم ، به هر حال سعی کردم با بی محبتی و بی مهری باهاش برخورد کنم که قبول کنه از هم جدا بشیم ، هدف من جدایی دائمی بود ، فردای اون روز باهم حرف زدیم ، قرار شد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم ، من که نمیتونستم گریه های شبنم رو ببینم قبول نکردم ، میدونستم اگر ببینمش نظرم رو عوض میکنه ، خیلی اصرار کرد و من فقط خواستم محمد رضا هم توی این ملاقات باشه ، حدس زدم با وجود اون دیگه گریه و حتی صحبت از جدایی نباشه ، قرارمون ساعت دو و نیم بعد از ظهر در میدان فردوسی کنار بانک پاسارگاد بود ، ساعت یک و نیم بود که مادرم ، برادرم رو از مدرسه آورد خونه ، داداشم توی مدرسه حالش بد شده بود و به بیمارستان منتقل شده بود و سرم بهش زده بودن ، باید براش ماهیچه گوسفند و لیموشیرین و پرتغال تهیه میکردم ، به همین خاطر تازه ساعت دو و ربع از خانه راه افتادم ، محمدرضا راس ساعت دو نیم سر قرار بود و شبنم بعد از پنج دقیقه تاخیر رسیده بود ، خلاصه نزدیک ساعت سه در صندلی های مترو ملاقاتشون کردم ، شبنم از همیشه خوشگل تر بنظر میرسید ، قرار بود اون روز هیچ حرفی از جدایی و این چیزا نباشه و فقط یک روز معمولی مثل بقیه روزهای قبل داشته باشیم ، به سمت کریم خان و ولیعصر حرکت کردیم و توی یکی از خیابان ها که به انقلاب ختم میشد سر صحبت باز شد ، خسته بودیم و در ایستگاه اتوبوسی که بیشتر اتوبوس های خیابان معلم از آنجا مگذشت نشستیم ، محمدرضا خیلی دوست داشت این جدایی صورت نگیره و همش حرف میزد ، منم با دلایل گوناگون هر دو نفر رو قانع میکردم که جدایی تنها راه و بهترین راهه ، بعد از یک ساعت گفت و گو قرار شد یک ماه کاملا از هم بیخبر باشیم و ماه دوم هم فقط رابطه نوشتاری داشته باشیم ، من هم از خدا خواسته قبول کردم ، چون میدانستم دوری شبنم میتونه من رو نابود کنه ، ولی وانمود کردم که من اینطور نمیخوام و میخوام که این رابطه کاملا قطع بشه، احساس کردم این تصمیم خیلی مفید و خوبه و بعد از دو ماه میتونیم رابطه جدیدی باهم داشته باشیم ، دیگه طاقت حرف زدن نداشتم ، ضربان قلبم دوباره تند شده بود و دستانم سرد سرد ، قلبم بدجوری درد گرفته بود و سرگیجه داشتم ، در همین زمان تلفن شبنم زنگ زد ، دوستش بود که میخواست ببینتش ، من که دیگه حوصله حرف زدن نداشتم گفتم که من نمیخوام دوستت بیاد و ببینمش و اگر اون بیاد من میرم ، محمدرضا و شبنم اصرار داشتن که باهم به محل قرار بریم ولی من توان راه رفتن هم نداشتم و میخواستم تنها باشم ، محمد که از رفتار من خسته شد و رفت و شبنم هم که اوضاع رو دید ازم خواست که به دنبال محمد رضا به سمت خیابان انقلاب برم ، ولی برای من دیگه هیچی مهم نبود ، وقتی دیدم براش اینقدر مهمه که من به کدوم طرف حرکت کنم قبول کردم ، بهش گفتم تو هم از خیابان کناری برو و با تاکسی به خیابان انقلاب برو و بعد با یک تاکسی دیگه به میدان فردوسی برو و دوستت رو ببین و با اون برو خونه ، من هم بر خلاف میل باطنی ازش خدحافظی سردی کردم و براه افتادم ، با خودم گفتم:

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ، نه ، اینطوری که نمیشه ، دلم نمیخواد ، دل اونم نمیخواد ، ولی باید اینکارو کنیم ، باید اینطوری نشون بدم ، باید دیگه هیچ امیدی بینمون نباشه ، دو ماه دیگه که دیدمش درستش میکنم ، تا دو ماه دیگه من میمیرم ، نه ، یک ماه دیگه که مسیج ها شروع میشه دوباره زنده میشم ، زندگی تازه ، الان باید چیکار کنم

 *احتمالا ، اگر این دو نفر همدیگر را دیگر نبینند ، حتما این داستان ادامه دارد*

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 13:44

اس ام اس جالب

لبخندهايش به حالت تعليق درامده.ازوقتي تکرارشادي هايش راحلق اويزکرده

اس ام اس ضد زن

زنها دو وقت گريه مي کنن : ?- وقتي فريب مي خورن ! ?- وقتي مي خوان فريب بدن

اس ام اس ضد زندگی

زندگی همچون بادکنی است در دستان کودکی، که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد.

اس ام اس . خوش به حال کودکان

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

اس ام اس فارسی

بي وفا ديگه دوستم نداري . . . خيلي خب ، قلادتو باز مي كنم بري

کوتاهی از عشق

عشق مرگ نيست زندگي است. سخت نيست عين سادگي است. عشق عاشقانه هاي باد وگندم است . اولين پناهگاه کودکي آخرين پناهگاه آدم است. زندگي زيباست حتي اگر کور باشي ؟ خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي؟ اما بي ارزش است اگرثانيه اي عاشق نباشي اگر مي دانستي دل ترک خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شکسته تر مي شود هيچ گاه به من پشت نمي کردي اگر مي بيني کسي به روي تو لبخند نمي زند علت را در لبان فرو بسته خودت جستجو کن.

اس ام اس دوست داشتن

ويكتور هوگو مي گه هرگز به كسي كه دوستش داري نگو دوستت دارم ... ويكتور هوگو غلط كرده دوست دارم دوست دارم دوست دارم

اس ام اس عاشقانه

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار

اس ام اس آدمهای ...

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند

مسیج

بی تو بودن کار من نیست، تا دلت نرفته برگرد...

شعر کوتاه یک عاشق

من در این کلبه خوشم تو در ان اوج که هستی خوش باش من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش.

جمله عاشقانه

نظامي ترين جمله عاشقانه: توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگي

اس ام اس عاشقانه کوتاه

اي كه از درد دلم با خبري / قرص دل درد مرا كي مي خري؟

اشعار نامردی در زمین

روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت. هر كسي غصه اينكه چه مي كرد نداشت. چشم سادگي از لطف زمين مي جوشيد. خودما نيم زمين اين همه نا مرد نداشت

اس ام اس مهم

آدمی ساخته ی افکار خویش است فردا همان خواهی شد که امروز بدان فکر می کنی

شما هم نسبت به خداوند دینی دارید

آن چه به پروردگار مديونيم , دوست داشتن ديگران است

دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد

ملت عشق از همه دینها جداست * عاشقان را مذهب و ملت خداست

نامی نداشت. نامش تنها انسان بود؛و تنها دارايی اش تنهايی اش

آن چه به پروردگار مديونيم , دوست داشتن ديگران است

اشعار یک عاشق

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد

تیکه های یک پسر بچه پیر

كوچيك كه بوديم تنها كفشامون رو اشتباه مي پوشيديم ، اما حالا چي؟ حالا كه بزرگ شديم تنها كار درستمون پوشيدن كفشامونه !!!

اس ام اس سوال بزرگ

ماه به من گفت،اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟

بهترین دوستت منم

می دونی بهترین دوست تو کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی که اولین اشک تو را ببینه دومیش را پاک کنه سومیش را تبدیل به خنده کند

بخشش خدا

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت

اس ام اس بدون عنوان

در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم !! تو فقط دست دادی.. و من.. همه چیز از دست دادم

اس ام اس قدیمی

به دلیل بالا بودن دخترهای دم بخت. گره زدن سبزه تا بیست فروردین تمدید شد

پول و دختر

دو تا دختر داشتند با هم صبحت می کردند. دختر اولی: تو چرا اينقدر به نامزدت علاقه نشون ميدي؟ دختر دومی: مي دونی، آخه اون پولداره، ... مهربونه، ... پولداره، ... جوونه، ... پولداره، ... قد بلنده، ... پولداره

متن کوتاه خنده دار

سه نفر مي ميرن اولي ميفرستن بهشت دومي رو ميفرستن جهنم سومي رو ميفرستن طويله ميپرسند چرا؟ جواب مياد: اولي متاهل بوده دنيا براش جهنم بوده دومي مجرد بوده دنيا براش بهشت بوده سومي متاهل بوده زنش مرده مرتيکه الاغ رفته دوباره زن گرفته

اشعار شهرام

اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟

هر دم به هواي دل ما مي آيي

باز آي و قدم به روي چشمم بگذار

چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!

 

شهرام معصوميان

تا حالا به پشت سرت نیم نگاهی کردی

موقعي که داري واسه بدست آوردن کسي ميدوي آروم بدو چون شايد يکي هم داره واسه بدست آوردن تو ميدوه

اس ام اس جذاب

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟

اس ام اس سرکاری

اون چیه که از گل بهتره، از حوری قشنگ تره، از دنیا با ارزش تره، از فرشته پاک تره؟ . . . واقعا که! . . . تو هنوز منو نشناختی؟؟؟؟

مشاجره خنده دار

مرد: چرا دعوامون میشه ، تو عصبانی نمیشی؟ -- زن: خودمو كنترل میكنم -- مرد: چجوری؟ -- زن: توالتو میشورم! -- مرد: چه ربطی داره؟ -- زن: آخه با مسواك تو میشورمش !!!

اشعار عاشقانه

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم

الفبای دوست داشتن

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي

الفبای دوست داشتن 2

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت بشن.

اشعار اشک

باز در کلبه ی عشق،  عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک ، چشم مرا جاری کرد

پیام جالب کوتاه

هيچوقت نمی توانيد با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

مسیج جالب

اگه يه خودکار داشتي که فقط اندازه ي نوشتن يک جمله جوهر داشت باهاش چي مينوشتي؟؟؟ خدايا دوست دارم

جوک قشنگ

تركه از آسمون خراش ميفته پايين مردم دورش جمع ميشن ميگن چي شده تركه ميگه :هيچي بابا پوزه آسانسورمونو زدم

جوک خنده دار

يه بار يه خيارو خيارشور باهم ميرفتند يه نفر از خياره ميپرسه اين كيه باها ت ميگه خواهرمه ترشيده

اس ام اس جالب

در زمانی كه وفا قصه ی برف در تابستان است و صداقت گل نایابیست به كه باید گفت با تو خوشبخت ترین انسانم

اس ام اس عاشقانه غمگین

خون که قرمزه رنگ عشقه اما اشک که بيرنگه درد عشقه

اس ام اس فارسی

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد

 

اس ام اس سرکاری

سلام مهسا جون سیزده کجا میرین؟اگه میشه بیا با هم بریم. اخه پارسال با تو خیلی خوش گذشت . . . . . . . تو که میبینی اس ام اس مال تو نیست مرض داری تا اخر میخونیش؟؟

 

اس ام اس عاشقانه

نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ، نه تو را پس بدهم تو مرا گرفته اي يا من تورا، نمي دانم ولي مي دانم عاشق هميم

  اس ام اس عاشقانه

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

  پیام مفید کوتاه

با تخیلات می توان تا اوج آسمانها پرواز کرد ,اما نمی توان چیزی به دست آورد

  اس ام اس فارسی

زندگي مثل يه پل قديميه! به اين فکر نکن که اگه تنها ازش بگذري ديرتر خراب ميشه به اين فکر کن که اگه افتادي يکي باشه که دستتو بگيره

جوک خنده دار  

تركه مي ره امتحان گواهي نامه بده چند بار رد ميشه بعد تو راه پليس جلوش رو مي گيره مي گه گواهي نامه تركه مي گه دادين كه مي خواين؟

اس ام اس فارسی

همیشه پشت سر هر مرد موفق ، زنی است که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره

 

اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی

The way to love anything is to realize that it might be lost.

(G.K.Chesterton)

شیوه دوست داشتن هر چیز آن است که بپذیریم که چه بسا زمانی از دست خواهد رفت.

 

اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی  

Memory is the thing you forget with.

(Alexander Chase)

حافظه همان چیزی است که خاطرات را با آن به فراموشی می سپارید.

 

  اس ام اس با دو ترجمه فارسی و انگلیسی

When everyone is wrong, everyone is right.

(Nivelle de la Chaussee)

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 13:41

دانلود نرم افزار موبایل s60v3.5

X-Plore يک نرم افزار مديريت فايل براي گوشي هاي سيمبيان با پشتيباني از طيف گسترده اي ازتوابع فايل هاي سيستمي گوشي است.اين نرم افزار با امکانات ويژه خود توانسته کاربران بسياري را به دست آورد.شما مي توانيد اين نرم افزار را به صورت کرک شده و کامل دريافت کنيد.

ويژگي ها :
- نمايش تمامي درايوها ، پوشه ها و فايل هاي گوشي به صورت درختي
- نمايشگر متن و تصوير
- نمايش جزئيات فايل
- ويرايش خصوصيات فايل ( مخفي ، فقط خواندني ، و غيره )
- تغيير نام و حذف فايل
- ايجاد و يا ويرايش فايل هاي متني
- ايجاد پوشه ها
- انتخاب همزمان چند فايل
- کپي کردن و يا انتقال فايل ها و پوشه ها
- ارسال فايل ها به وسيله بلوتوث و يا مادون قرمز
- استخراج محتويات فايل ها از آرشيو هاي Zip , Rar , Jar
- فشرده سازي فايل ها به صورت Zip
- مشاهده اسناد نرم افزار Word
- مشاهده اطلاعات سخت افزاري گوشي
- نمايش پروسه ها و نرم افزار هاي در حال اجرا
- به روز رساني داخلي نرم افزار
- مشاهده و ويرايش فايل هاي Hex
- جستجوي فايل ها


قابل اجرا بر روي سري 60 ورژن 3 :

N71 | N73 | N75 | N76 | N77 | N78 | N80 | N81 | N82 | N91 | N92 | N93 | N95 | N96
3250 | 5320 |5500 | 5700 | 6110 | 6120 | 6121 |6220 | 6124 | 6290
E50 | E51 | E60 | E61 | E62 | E65 | E70 | E90 |
Samsung i400 | i450 | i500 | i520 | i560
LG KS10

و سري 60 ورژن 5 :

Nokia 5800 | N97
Samsung i8910 Omnia HD

حجم فايل : 503 کيلوبايت

http://dl.ariamobile.net/mobile/2009.7.a...ymbian.zip

 

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 12:59

در این سایت www.mihan-dl.ir در حال چرخ زدن بودم که این کلیپ باحال چشما گرفت تصمیم گرفتم تو سایت بزارم پیشنهاد میکنم حتما این کلیپ خنده دار راببینبد برای مشاهده کلیپ به صورت آنلاین و دانلود آن به ادامه مطلب بروید

دوربین مخفی ابرانی,دانلود کلیپ دوربین مخفی,دوربین مخفی تاکسی ایرانی,دانلود کلیپ دوربین مخفی,دوربین مخفی خنده دار ایرانی,دانلود دوربین مخفی,دانلود کلیپ,دانلود کلیپ دوربین مخفی تاکسی ارزون,دوربین مخفی تاکسی ارزون

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 12:21

کلیپ زیبای دوربین مخفی در آرایشگاه

کلیپ دوربین مخفی,دانلود کلیپ,کلیپ دوربین مخفی,دانلود کلیپ دوربین مخفی,کلیپ دوربین مخفی در آرایشگاه,دوربین مخفی در آرایشگاه,دانلود دوربین مخفی,دانلود کلیپ دوربین مخفی در آرایشگاه

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 12:17

در این مطلب  کلیپ خنده داری از حمید ماهی صفت (مستربین ایرانی) قرار دادم در این کلیپ ۱۲ دقیقه ای یکی از اجراهای باحال حمید ماهی صفت میباشد

کلیپهای حمید ماهی صفت,کلیپ جکهای ماهی صفت,دانلود کلیپهای خنده دار,کلیپ جدید حمید ماهی صفت,اجرای جدید حمید ماهی صفت,فیلم اجرای حمید ماهی صفت,کلیپ خنده دار جکهای ماهی صفت,اجرای خنده دار جکهای ماهی صفت,دانلود فیلم های ماهی صفت,جدید ترین کلیپ اجرای ماهی صفت,مستربین ایرانی,کلیپهای مستربین ایرانی

برچسب: نویسنده: mohammad.raisi تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 12:14

صفحه بندی